عقل و طبیعت انسانی: قوهی تشخیصِ اضداد
محوریبودن جایگاه عقل در تصوری که از طبیعت انسانی داریم ــ یعنی آنچه بهطور خاص «انسانبودن» انسان را تعریف میکند ــ بیتردید اندیشهای تازه نیست. ارسطو انسان را «حیوان ناطق» میداند که از «لوگوس»۱ برخوردار است و دکارت از انسان بهعنوان «جوهر اندیشنده» سخن میگوید. استاد الهی، بهنوعی، این دو سنت را به یکدیگر پیوند میدهد و انسان را موجودی «دوبُعدی» میداند؛ موجودی برخوردار از عقل که در شرایطی خاص میتواند آن را به مرتبهی «عقل سلیم» ارتقا دهد.
مفهوم «دوبُعدی» در اینجا باید در معنای سنتی آن فهمیده شود؛ یعنی مفهومی که بر نوعی دوگانگی در ساختار انسان تأکید دارد. البته مقصود، وجود روح و جسم بهمثابهی دو جوهر کاملاً مستقل نیست، بلکه سخن از دو جنبهی روح انسانی است. همانطور که دیدیم، انسان موجودی دوگانه و مرکب از «بُعد زمینی» و «بُعد آسمانی» است. عقل در نقطهی تماس این دو بُعد شکل میگیرد و درست در همین نقطه است که نقش خود را در تنظیم و هدایت آنها ایفا میکند.
اکنون میتوان معنای صفت «سلیم» را نیز دقیقتر فهمید. این صفت نشاندهندهی پیوندی ارگانیک و تقریباً ذاتی میان مفهوم عقل و دوبُعدیبودن انسان است. متن زیر این معنا را بهروشنی بیان میکند:
«هر کاری میخواهیم بکنیم باید برای هر چهار [دنیا ـ آخرت ـ جسم ـ روح] مفید باشد، نه مثل مرتاضین هند که جسم را در نظر نمیگیرند… اگر کسی بگوید من عقبا را میخواهم و همسر و بچه و زندگی را رها کند، صحیح نیست و خلاف عقل رحمانی[عقل سلیم] رفتار کرده است. کسی هم که دنیا را بخواهد و عقبا را رها کند، آن هم صحیح نیست. اگر هر دو را خواست ولی جسم را مراقبت نکرد، باز صحیح نیست. اگر جسم را آنقدر پروراند که روح مغلوب شد یا جسم را رها کرد و فقط به روح پرداخت، باز هم خلاف عقل رحمانی [عقل سلیم] است. خلاصه، هر وقت بین هر چهار موازنه برقرار کرد، آنوقت عقل رحمانی [عقل سلیم] تشکیل میشود که باید بر اساس آن تصمیم گرفت.» آثارالحق، جلد ۲، ص ۲۳۰
چنانکه استاد الهی در اینجا مطرح میکند، «عقل رحمانی [عقل سلیم]» ضامن برقراری تعادلهای بنیادین است. وظیفهی آن، ایجاد توازن و حفظ سلسله مراتب میان اقتضائات مکمل دو بُعد زمینی و آسمانی است؛ دو بُعدی که در تعامل و گاه در کشمکش با یکدیگر، ساختار وجودی انسان را شکل میدهند. از این منظر، عقل مسئول مدیریت وضعیت دوگانهی انسان است.
از این نکته میتوان نخست چنین نتیجه گرفت که وقتی از عقل بهعنوان مؤلفهای اساسی در انسانیت سخن میگوییم، مقصود صرفاً این نیست که انسان موجودی متفکر و برخوردار از هوش است. مفهوم عقل ــ و بهویژه عقل سلیم ــ گستردهتر از هوش صرف است؛ زیرا درجاتی از هوش و توانایی شناختی در حیوانات نیز مشاهده میشود.
از سوی دیگر، عقل سلیم چیزی فراتر از عقلانیت معمول یا «عقل عادی» است. عقل عادی در زندگی روزمره میتواند بسیار کارآمد باشد، اما محدودیت آن در این است که غالباً در سطحی یکبُعدی و کوتاهنگر عمل میکند و عمدتاً متوجه امور مادی و نیازهای فوری زندگی است.
بنابراین، یکی از ایدههای محوری در اندیشهی استاد الهی این است که عقل دارای درجات است و «همگام با پیشرفت معنوی رشد میکند.»
اما در اینجا پرسشی اساسی مطرح میشود: آیا این دیدگاه در نهایت ما را به همان تفکیک رایج میان عقل و ایمان بازنمیگرداند؟ آیا صرفاً بُعدی را با نامی دیگر در نظر نگرفتهایم که از قلمرو عقل عادی فراتر میرود؟ برای پاسخ به این پرسش، باید دقیقتر بررسی کنیم که چگونه هوش میتواند به عقل عادی، و عقل عادی به عقل الهی، ارتقا یابد.
نخست باید توجه داشت که کسی منکر برخورداری حیوانات از تواناییهای شناختی، نوعی هوش و حتی قدرت استنتاج نیست. اگر روح یا بُعد آسمانی انسان را از حیوان متمایز میکند، این تمایز صرفاً از آن رو نیست که انسان را صاحب هوش میسازد، بلکه از این جهت است که او را نسبت به «اضداد» حساس میکند: درست و نادرست، خیر و شر. این تقابلها نقشی بنیادین، ساختاردهنده و هنجارساز در زندگی روانی و اخلاقی انسان دارند.
شناخت این اضداد مستلزم نوعی توانایی فکری در سطحی بالاتر است؛ تواناییای که تنها متوجه اشیای جهان نیست، بلکه باورها، طرحها، نیتها و کنشهای خود ما را نیز موضوع تأمل قرار میدهد. انسان نهتنها میتواند دربارهی جهان باورهایی داشته باشد، بلکه قادر است دربارهی باورهای خود نیز داوری کند؛ برای مثال، گزارهای را درست بداند، آن را صرفاً محتمل تلقی کند یا اندیشهای را نادرست بداند و رد کند.
همین امر دربارهی خواستهها نیز صادق است. انسان میتواند برخی خواستههای خود را بپذیرد، آنها را «خوب» یا «طبیعی» بداند و برخی دیگر را رد کند یا بکوشد از سلطهی آنها بکاهد. هاری فرانکفورت این سطح از خواستهها را «خواستههای مرتبه دوم» مینامد. توانایی انتخاب و پذیرش چنین باورها و خواستههایی، یکی از جلوههای اختیار است؛ زیرا باورها و خواستههای مرتبه دوم، باورها و خواستههای مرتبه اول را هدایت و تنظیم میکنند. این تجربه، امری آشنا در زندگی روزمرهی همهی انسانهاست.
از این رو، در انسان توانایی توجیه باورها و خواستهها نیز وجود دارد. میتوانم چیزی را باور کنم، زیرا آن را درست میدانم، و چیزی را بخواهم، زیرا آن را خوب یا مطلوب تشخیص میدهم. به بیان ساده، انسان توانایی استدلال دارد. عقلانیت و آنچه «حس اخلاقی» نامیده میشود، هر دو بر همین ظرفیت استوارند.
روح جایگاه عقل و حس اخلاقی است و این دو از طریق حساسیت مشترکشان نسبت به دوگانگیهایی که میدان داوری ما را شکل میدهند، به یکدیگر پیوند میخورند. چون انسان قادر است درست را از نادرست و خیر را از شر تشخیص دهد، میتواند بر اساس این تشخیص، مسیر عملی زندگی خود را نیز تعیین کند.
بااینحال، اگر بخواهیم در سلوک معنوی جایگاه کامل عقل را در نظر بگیریم، هنوز گامی اساسی باقی میماند. داشتن عقل صرفاً به این معنا نیست که انسان از حیوان متمایز است. انسانی که میخواهد به معنای کامل کلمه انسانی زندگی کند، نهتنها باید بالقوه از عقل برخوردار باشد، بلکه باید آن را به فعلیت برساند و تا حد امکان پرورش دهد.
از اینجا میتوان از مرتبه سومی سخن گفت: قابلیتی که به انسان امکان میدهد مجموعهی باورها، خواستهها و ارزیابیهای خود را یکجا در نظر بگیرد و به آنها جهتگیری کلی ببخشد. حتی اگر ایجاد نظمی کاملاً یکپارچه ممکن نباشد، انسان میتواند در پی بیشترین میزان انسجام درونی باشد.
ارزشها، هنگامی که بهعنوان افقهای معنادار یا آرمانهای راهنما برای اندیشه و عمل به کار گرفته میشوند، دقیقاً چنین نقشی ایفا میکنند. این سطح سوم را شاید نتوان بهآسانی در قالبی صوری تعریف کرد، اما بههیچوجه امری انتزاعی و دور از زندگی نیست. ما هر روز، آگاهانه یا ناآگاهانه، با آن سروکار داریم.
میتوان این مسئله را در قالب چند پرسش ساده اما بنیادی و کاملاً اخلاقی بیان کرد: چه نوع زندگیای میخواهیم داشته باشیم؟ چه طرحی برای زندگی خود در نظر میگیریم؟ و در نهایت، چه نوع انسانی میخواهیم باشیم؟
درست در همین سطح است که پرورش فکر و اصول «اخلاقی و الهی» که پیشتر به آنها اشاره شد، وارد عمل میشوند؛ اصولی که از نظر استاد الهی، ستونهای عقل معنوی را تشکیل میدهند.
۱ – لوگوس در فلسفهی ارسطو به معنای عقل یا توانایی استدلال است؛ یعنی ظرفیت انسان برای تفکر، تأمل و فهم.