عمل، کلید سیرکمال

29 آگوست, 2009
 
نوشته: استفان کالوز

برای هر نظریه‌ای کاربرد عملی ضروری است

از دانش تا شناخت

اگرچه این دو واژه معمولاً در زبان روزمره باهم همراه می‌شوند، اما دانش معادلِ شناخت نیست. دانش از طریق آموزش نظری داده‌های خاص، از یک موضوع خاص حاصل می‌شود. حال آنکه شناخت، تجربۀ شخصی را به دانش می‌افزاید. در زمینۀ اخلاق، میان «عالِم» بودن و «عقلانی» عمل کردن تفاوت بسیاری است. عالِم نظریه‌پرداز است. اما عاقل دانش را به‌عمل در آورده و این کار ماهیت او را تغییر داده است.

برای توصیف این موضوع مثالی می‌آوریم. یک دانشجوی پزشکی که تحصیلات خود را به پایان رسانده است دانش زیادی در زمینۀ فیزیولوژی و آسیب‌شناسی بدن انسان دارد. گاهی دانش نظری این دانشجو از یک پزشک مجرب نیز فراتر می‌رود. اما، همین دانشجوی جوان، با همۀاندوختۀ کتابی‌اش، هنوز با بیماران حقیقی روبه‌رو نشده است. عملکرد بیولوژیکی در آغاز بیماری و راه‌های درمان آن‌ هنگامی که به درستی شرح‌ داده شود، ممکن است ساده و بدیهی به‌نظر آید، اما واقعیت بسیار پیچیده‌تر و تابع پارامترهایی غیرقابل محاسبه است که غالباً مستلزم هوشمندیِ عملی پزشک در کار خود می‌باشد. در واقع، نشانه‌های بیماری غالبا‍ً مبهم و نامشخص‌ هستند و علت‌ها نیز به‌سرعت با یکدیگر درمی‌آمیزند. پزشک باید عوامل بی‌شماری، مانند بُعد روان‌شناختی، موانع مادی و اداری، چارچوب قانونی، مسائل اخلاقی و غیره را که به هر موقعیت مربوط می‌شود، در نظر بگیرد. به سبب دلایل فوق و همچنین عدم آگاهی لازم برای تشخیص علل ، نخستین تماس با بیمار برای کسی که تجربۀ چندانی ندارد، ممکن است بسیار گمراه‌کننده باشد. بنابراین، تجربه شرط ضروری برای پزشک شدن به معنای حقیقی است و از طریق تجربه است که می‌توان عمق ، ظرافت و شاید جوهر پزشکی را دریافت.

تجربه، شیوه‌ای برای خود شناسی

اگر معنویت «طب روح» تلقی شود، بدون تردید در این زمینه نیز وضعیت بر همان منوال است. یعنی برای رسیدن به خودشناسی، یا ایجاد تغییری اساسی در خود، دانش نظری، ضروری اما ناکافی است. در معنویت باید نظریه را در اصطکاک با تجربه قرار داد تا به تدریج به شناخت رسید. به عبارت دیگر، اصول اخلاقی و الهی، ورای زیبایی و انسجام مفهومی، اگر قابل عمل نباشند، هیچ بهره‌ای برای انسان نخواهند داشت. عمل‌ به این اصول ذهن ما را روشن می‌کند و نه تنها بر دانش ما می‌افزاید بلکه سبب جذب و تحلیل آن نیز می‌شود.

جایگاه تجربه، (آزمایشگاه معنوی)، زندگی روزمره است که پیشِ روی ماست و در هر لحظه قابل دسترس می باشد. حتی اگر هر روز با تجربه‌های غیر عادی یا دشوار نیز مواجه نباشیم، بازهم می‌بینیم که کوچک ترین واقعه، ساده‌ترین فکر، معمولی‌ترین عمل، می‌تواند موقعیتی برای پیشرفت معنوی باشد. اگر با جدیت و ذهنیت نقادانه و کنجکاوی دانشجویانه به این طرز تفکر توجه شود، می تواند در زندگی معنوی کاملاً مؤثر باشد.

عمل، تجربه‌ای برانگیخته

برای پیشرفت در معنویت با دو امکان مواجه هستیم: یا منتظر بمانیم، تا موقعیت‌ها فراهم شوند یا اینکه خود، آنها را برانگیزیم. برای رویارویی با موقعیت‌ها، می‌توان تصمیم به اجرای برنامه‌ای داوطلبانه و منظم گرفت که آن را «برنامۀعملی» می‌نامیم. این تصمیم شخصی، که از بیرون چندان قابل رؤیت نیست، در واقع تغییری اساسی در نحوۀ برخورد ما با زندگی به‌وجود می‌آورد. بدین ترتیب، نگاه تازه‌ای به زندگی روزمره‌مان می‌اندازیم و پیشقدم می‌شویم؛ تمرین می‌کنیم تا دیگر دستخوش هیجانات و پیشداوری‌ها‌ نشویم، و یا تحت سلطۀ اتفاقاتی که خشمگین‌مان می‌ساختند یا ما را از خود به‌در می‌کردند قرار نگیریم. اگر با نگاهی تازه، به جریانات عادی زندگی نظر کنیم، متوجه می‌شویم که دیگر جریان عادی‌ای وجود نخواهد داشت، و هر اتفاقی سبب می‌شود جنبه‌های ناشناخته‌ای از شخصیت‌مان را کشف کنیم… ؛ بخصوص اطمینان و آرامشی را به دست می‌آوریم که نه‌تنها معنای زندگی‌ ما را تغییر می‌دهد، بلکه آن را به‌گونه‌ای هدایت می‌کند که در هر لحظه تنها به یک هدف که رسیدن به بالاترین درجۀ انسانیت، یعنی کمال است، نزدیک شویم.

اکنون که متوجه شدیم که هر فردی می‌بایست خود شخصاً به اخلاقیات عمل کند، ببینیم شیوۀ کار چیست؟ چگونه باید عمل کرد؟ چه راهی باید در پیش گرفت؟ حال می‌کوشیم که به این پرسش‌ها پاسخ گوییم.

نظریه‌ای با کاربرد عملی

بر طبق « نظریه‌ای‌ با کاربرد عملی»، نمی‌توان بدون تفکر و تأمل به اخلاقیات عمل کرد. این کار مستلزم روش ، تکنیک و همچنین شاخص‌های فکری است.

در اینجا، قصد نداریم نظریه‌پردازی کنیم، بلکه هدف، توجه به چند اصل بنیادین است که با نادیده گرفتن آنها، ماهیت معنوی اخلاق از آن جدا می‌‌شود، کاری که عمل را به نوعی از روان‌درمانی تبدیل می‌‌کند.

هدف از رعایت اصول اخلاقی چیست؟

وقتی می‌کوشیم مطابق اخلاقیات رفتار کنیم، در پی پرورش چه چیزی در خود هستیم؟ فرض کنیم که اخلاق انسانیت را در وجودمان پرورش دهد، اما بعد از مرگ جسمانی چه چیزی از این انسانیت در ما باقی می‌ماند؟ می‌توان تصور کرد که آگاهی فعلی ما ناشی از شبکه‌ای از اتصالات مغزی است و پس از مرگ مغزی، همه چیز از میان می‌رود. در این صورت می‌توانیم بر چیزی که قادر است ما را در زندگی فعلی‌مان خوشبخت‌تر کند تمرکز کنیم. بدین‌لحاظ، عمل به اخلاق منشأ شکوفایی تلقی می‌شود. اما به‌‌عکس، می‌توانیم فکر کنیم که آگاهی در بُعد بیولوژیکی آن خلاصه نمی‌شود، و در این صورت بخش تغییرناپذیری از وجود را در نظر می‌گیریم که پس از مرگ جسمانی باقی می‌ماند و می‌توانیم آن را «روح» بنامیم. در آن‌صورت، دغدغۀ چیزی را در ذهن خواهیم داشت که نه‌تنها در این دنیا، بلکه در آن دنیا و در زندگی آینده می‌تواند ما را خوشبخت‌تر نماید.

در عملکرد اخیر روان‌شناسی، اخلاق معمولاً وسیله‌ای برای رسیدن به خوشبختی به‌شمار می‌آید‌ و شامل اعمالی است، مانند احساس همدردی با دیگران و محیط‌، تشویق به کمک‌ متقابل و همکاری، پرورش عواطف موسوم به «مثبت»، تحقق استعداد‌های فردی و رعایت حال دیگران. این نوع نگرش به اخلاق، رویه‌ها و رفتارهای مؤثری را توصیه می‌کند تا به تحقق روانی خود دست یابیم. نگرش به اخلاق، از این جنبه ، پاسخگوی نیاز به آرامشی است که هر انسانی در خود احساس می‌کند، از این‌رو امتیاز اجتماعی و فردی آشکاری محسوب می‌شود.

اما می‌توانیم اخلاق را از بُعد دیگری در نظر بگیریم و از آن در جهت به کمال رساندن خود استفاده کنیم تا نه‌تنها در زندگی فعلی از آرامش بیشتری برخوردار باشیم، بلکه تغییری پایدار در خود به‌وجود آوریم تا چنان به خاستگاه خود نزدیک شویم که بتوانیم، سرانجام، طعم آن خوشبختی مطلقی را که همگی صمیمانه آرزویش را داریم، بچشیم. بنابراین، نقش اخلاق از کمک به بهبود روانی و آرامش اجتماعی فراتر می‌رود. اخلاق وسیله‌ای است که در اختیار ما گذاشته شده است تا خود را کامل سازیم، یعنی روح‌مان، و کُنه هویت‌مان را به بالاترین حد پختگی و شناخت برسانیم. تنها در این مرحله از کمال، یعنی نزدیک‌ترین نقطه به مبدأ است، که واقعاً به خوشبختی دست می‌یابیم. تا زمانی‌که به این سطح از خوشبختی کامل نرسیده‌ایم، محکومیم که از کاستی‌ها، بی‌تعادلی‌ها و نادانی‌هایمان رنج ‌ببریم. اگرهم احساس خوشبختی کنیم، این خوشبختی نسبی، محدود و غیر قابل قیاس باخوشبختی کسی است که به کمال خود رسیده است.

ویژگی نگرش معنوی

در نگرش روان‌شناختی اخلاق، روان مرکز فرایند پیشرفت است. در حالیکه در نگرشِ معنوی به اخلاق، روح اساس فرایند پیشرفت محسوب می‌شود و با مرگ جسمانی از بین نمی‌رود و به حیات خود ادامه می‌دهد. در این نگرش، اخلاق ما را به سمت متعالی شدن سوق می دهد، تا با دنبال‌کردن محوری عمودی، هم‌زمان به کمال خاص خود و به مبدأ نزدیک شویم. این حالت کمال و قرب الهی با حد اعلای خوشبختی مطابقت می‌کند.

حتی اگر، تصور مفهومِ کمال در ذهن مشکل باشد، برای کسی که دغدغۀ عمل به اخلاقیات را در سر دارد، در نظر گرفتن چنین هدف با ارزشی در افق دید با دو نتیجۀ ارزشمند همراه است: از یک سو، این چنین هدفی شخص را وامی‌دارد تا اخلاق را در قوی‌ترین و عالی‌ترین معنای آن در نظر آورد، چیزی که پایۀ نیاز ما را تأمین می‌کند و از سویدیگر، چشم‌اندازی از آنچه در آن دنیا به‌انتظار ماست را فراهم می‌کند و نیرو و انگیزش لازم برای رسیدن به چنان آرمان اخلاقی را‌ در ما ایجاد می‌کند. این دو نکته ــ که اولی بر پایۀ ادراک (قدرت عقل و تشخیص) و دومی بر پایۀ احساس (قدرت ایمان) است ــ ، چنان با یکدیگر درآمیخته‌اند که به‌دشواری می‌توان اخلاق را، در قوی‌ترین معنای آن، جدا از چارچوب معنوی‌ای که هم‌اکنون توصیف کردیم در نظر گرفت.

برگرفته از سایت e-ostadelahi.fr